تبليغاتX
تاتی های یک زاهدنما

مدتی بود که "امیر" از من میخواست برایش پستی بنویسم. سعی کردم طفره بروم. بیشتر به این خاطر که زاهدنما اصلا در حد این درخواست ها نیست.حالا که دارم می نویسم امیدوارم "امیر" خوش اش بیاید... و آن بیت آخر را این روزها بیشتر بخواند...

همین ابتدا هم بگویم که شعرش را از کاظم بهمنی "امانت" گرفتم!

هـرگز تـو هـم مــانـنــد مـــن آزار دیــدی؟
یــار خــودت را از خــودت بــیــزار دیــدی؟

آیــا تـو هـم  هر پــرده ای را تا گشودی
از چــار چــوب پـنـجـــره دیـــــوار دیــدی؟

اصـلا بـبـیـنـم تـا بـه حـالا صـخــره بودی؟
از زیـــر امــــواج آســـمـان را تــار دیدی؟

نـام کـسی را در قـنـوتت گـــریـه کـردی؟
از «آتـنـا» گـفـتن «عــذابَ النـّار» دیدی؟

در پـشـت دیـوار ِحیاطی شعـر خوانـدی؟
دل کـنـدن از یــک خــانه را دشـوار دیدی؟

آیا تو هم با چشم ِ بـاز و خیس ِ از اشک
خواب کسی را روز و شب بـیـدار دیدی؟

رفتی مطب بی نسخه برگردی به خانه؟
بیـمار بـودی مثل ِمن ؟ ، بیمار دیــدی؟؟

حقـا که بـا مـن فــرق داری ــ لا اقـل  تـو
او را که می خواهی خودت یک بـار دیدی

پ.ن۱:

-: "ببخشید دیگه!"

-: "نبخشم چیکار کنم؟"

خواستم بگویم گاهی میشود که بعضی کلمات آدم را دق میدهد...

پ.ن۲:

زندگی توی قفس یا مرگ بیرون قفس؟

دومی! چون اولی دارد مرا دق میدهد

+ نگاشته شده در  یکشنبه سی و یکم اردیبهشت 1391ساعت 10:19 به قلم زاهدنما  | 

این روزها، لحظه ها کمی سخت می گیرند به من . شاید چون خیلی راحت از کنارشان می گذرم، می خواهند به خیال خودشان تلافی کنند. این روزها بس که کلاف زندگی ام پیچ در پیچ شده ، مدام خسته می شوم. پایم به هر جا که باز می شود، غباری از ماتم بر صورت انجمن شان می نشیند... شایدآن قدیمی ها بهتر می دانستند که از همان موقع ها گفته اند:" افسرده دل افسرده کند انجمنی را." صحبتم از سر گله و شکایت نیست. صرفا دارم از روزگارم خبر می دهم... روزگاری که هر چه می کنم، باز هم گوشه ای از کار می لنگد... انگار یک خلاء همیشگی، حفره های زندگی ام را پر کرده و هیچ چیز را بر نمی تابد ... خلاء ای ماندگار...

زندگی کردنم آسان تر از آن چیزی است که فکرش را می کرد... بی چاره انگار نمی دانست این قدر بی خیالم... این قدر بی دغدغه ام... چه قدر خودش را به آب و آتش زد... آخرش هم دری به هم کوفت و کمی تن صدایش را بالاتر از روزهای پیشش برد...

این روزها یکی میان سینه ام می گرید... یکی دارد توی قلبم گریه می کند ... تنگ در آغوشش می گیرم که کمی آرام شود اما... اما نمی دانم چرا گونه هایم تر می شود و او آرام نمی گیرد... بغض می کنم و او آرام نمی گیرد... سر آخر نگاهی می اندازم به آینه ی غبار گرفته ام و سری تکان می دهم به نشانه ی نارضایتی...

خدا را چه دیده ای ، شاید آینده ای نه چندان دور، یک تخت آن دیوانه خانه هم به من برسد، استعدادش را دارم بدفرم!

پ. ن. 1:

راز من است غنچه ی لب های سرخ تو / راز مرا برای کسی بازگو مکن

پ.ن.2 :

کشتم دل خود را که نبینم دگری را / یک لحظه عزادارم و یک عمر وفادار

پ.ن. 2.5:

بر من به چشم کشته ی عشقت نظر کن / پروانه های مرده با هم فرق  دارند

+ نگاشته شده در  شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391ساعت 21:11 به قلم زاهدنما  | 

مجنون ترین هم باشی امـــــــکانی ندارد حال مرا یا درد لیـــــــــــــــــلا را بفهمی

باید که از ایل و تبـــــــــــــــــار عشق باشی آوارگـــــــی در کوه و صحرا را بفهمی

حتی اگــــــر موسی ترین ایـــــــــــــــل باشی حتــــی اگر پیراهنت هم نیل باشد

یک چله بایـــــــد غـــــــرق اشعـــــــارم شوی تا، وقت عبورت بغض دریا را بفهمی

در سینه م سیناترین صحــرا نهفته است. حقی !تجـــــــلی کن درونم گاهگاهی

"فاخلع..." درآور نیـــــــــل را این بار از تن ، تا تشنــــــگی در طور سینا را بفهمی

من شــــــــاعر پیغمبری های تو هستم تو عــــــــاشق دیوانــــــــگی ها و غزلهام

ای کــــــــاش میشد با جنـــــــــونم تا کنـــــــی یا ،معــنا و مفهوم مدارا را بفهمی

تو یوسفی!دردانــــه ی یعقوب و ایلش!با یک بـــــــرادر مثــــــل بنیامین راحیـــــــل

بــــــاید کسی مثل خــــــودت باشد در این ایل، حس حسادت در یهودا را بفهمی

ای کاش میشد مثل من دلتنگ باشی ای کاش میشد مرد من باشی در این کاخ

زندانی ات کــــردم در آن دالان بمانـــــی تا یک شب احساس زلیـــــــخا را بفهمی

پیراهنت را میدرم یک بار دیــــــــگر، تا شهره ی دیوانگــــــــی هایم شود مصـــــــر

افتـــــــاده تشت از پشت بام مصر حالا شاید که ننگ نام رســــــــوا را بفــــهمی

این بار من مثل ترنجــــــی توی دستت ،داری دوبـــــــــــاره پوستم را می کنی تو

زنـــــــــــــها همه مــــــحو تماشای تو هستند تا معنی لفظ تمـــــــــاشا را بفهمی

دارم نت لالایی ات را می نویسم با ضـــــــــــــرب آهنگ نفس های تــــــو در شب

دلتنــــــــگ چشــــــمان تو هستم می توانی حال مــــــــرا یا درد لیلا را بفهمی؟!

پ.ن: شاعر این شعر "تحسین برانگیز" خانم منصوره فیروزی ست،امیدوارم راضی باشد...

+ نگاشته شده در  یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1391ساعت 23:29 به قلم زاهدنما  | 

شکـــــر خدا که اهلِ جـــــدل همزبان شدند / بــا هم به سوی کعبه ی عزّت روان شدند

شکـــــــر خدا که گـــردنه گیران محترم / بر گله های بی سر و سامان شبــــــان شدند

شکـــــر خـــدا که کَم کَمک از یاد می رود / روزی که پشت نعش بــــرادر نهان شدند

شکر خــدا که مسجد و محراب شهر نیز / یکباره - پوست کنده بگویم-  دکـــــان شدند

یعنی دوباره دشمن سوگـــــند خورده را / با استـــــخوان سینه ی خــــــود نردبان شدند

مانند یک دو خــوان دگـــر بعد گیر و دار / بــــر خون خویش و نعش پدر میهمان شدند

هر کس به گونه ای به هدر داد آنچه داشت / یک عده هم که سگ نشدند استخوان شدند

یک عده هم!

پ.ن:

آنان که بار خویش به منزل رسانده اند / با گاری حماقت ما بار می کشند...

ضروری: شاعر این شعر هم محمدکاظم کاظمی شد!

+ نگاشته شده در  شنبه نهم اردیبهشت 1391ساعت 21:22 به قلم زاهدنما  | 

غرق اوهام شدن شاید آنچنان سنخیتی با این روزهایم نداشته باشد، اما این روزها وقتی به زندگی ام نگاهی می اندازم حس می کنم شده است شبیه یک صفحه پر نقطه. شبیه همان برگه های نقطه بازی دوران کودکی! اما شعاع دید من فقط دو ردیف نقطه میبیند، من هر نقطه ای را که به دیگری وصل می کنم، "تو" هم موازی خط من، خطی می کشی... کم کم دارم حس می کنم این خط ها تا آن افق دور هم کشیده می شود اما به هم نمی رسد...، اما این را هم بگوییم که اگر روزی خطی ، این موازی بودن را به هم ریخت و آنها را به هم رساند ، به معنی جا زدن من نیست، به این هم فکر نکن که حوصله ات را نداشته ام ، فقط خواستم همه خانه ها سهم تو باشد و تو با آن نشانه ات همه را برایم به یادگار بگذاری.

این روزها وقتی دست از خیالات می کشم و خاطرات ان روزهای تازه گذشته را مرور می کنم، امید دوباره هوایی شدنم بیشتر می شود... بس که کریم اند و دست گیر ...

آن افق را یادت هست که گفتم موازی بودنمان تا آنجا کشیده می شود؟ آن قطع کردن خطوط را یادت هست؟ می خواهم بگویم اگر با آن خط ، راه رسیدن به افق را بستم؛ فقط می خواستم خانه های جا مانده برای تو باشد و به نام تو... خواستم برسم به افق بی هیچ خط و نشانه ای! و شاید این تنها گوشه ای از اعتراف به دلتنگی باشد، و شاید مصداق آن سخن " او" که فرمود : "انّ الانسانَ خُلِقَ هلوعاً"

پ. ن: کاش شما دختر پیامبر نمی بودید ، کاش فاطمه نمی بودید، کاش اینقدر خوب نمی بودید، کاش اینقدر عزیز نمی بودید، که دل ما اینقدر آتش نمی گرفت.

پ.ن ۲:

زمین از برگ، برگ از باد، باد از رود، رود از ماه / روایت کرده اند اردی بهشتی می رسد از راه

+ نگاشته شده در  شنبه دوم اردیبهشت 1391ساعت 21:38 به قلم زاهدنما  | 

پ.ن:

محسن رضوانی گفته بود:

"آتش همان آتش است و سیلی همان ضرب سیلی/همشیره طاقت بیاور این صبر قانون زهراست(سلام الله علیها) "

پ.ن ۲:

عکس را از سایت دوئل فا گرفتم...

+ نگاشته شده در  شنبه بیست و ششم فروردین 1391ساعت 0:24 به قلم زاهدنما  | 

بعضی حرف هاست که در گلو می ماند ، در گلو می ماند و می شود بغض. گاهی حرف های نزده ، می شود زندگی ات. می شود شخصیت های خیالی ات. حرف های در گلو مانده ات می شود درس ، می شود رفتار ، می شود آرزو ... می شود حسرت یک روز دیوانگی...

حرف های در گلو مانده ، همان بهتر که در گلو بماند ، بجای چرخاندن زبان ، اشک ها چه زبانی باز می کنند... حرف های در گلو مانده و بغض های فرو خورده می شود رقّت قلب ، می شود دستان رو به آسمان ، می شود مهربانی ، می شود سکوت... بغض فرو خورده گاهی می شود لرزش دست ، گاهی می شود لرزش لب ، و گاهی هم ارزش دل. حرف در گلو مانده ات می شود فرصت فکر. نمی شود تردید ، می شود شناخت. بغض در گلو مانده ات می شود دینداری ات ، می شود موعودت ، می شود انتظارت ، می شود غروب پنج شنبه ، می شود آخرین ایستگاه خط یک مترو!

پ.ن:

مولایمان (علیه السلام) فرمود: "هر کاری که در مقابل مردم از انجام آن خجالت می کشی ، در پنهان هم انجام نده!"

+ نگاشته شده در  یکشنبه بیستم فروردین 1391ساعت 0:12 به قلم زاهدنما  | 

  گــــــــــــــرد هم آوردند ماتمهای عالم را
وقتی جدا كردند همدمهای عالــــــــــم را

از ع‍ِـــــــــطر یاسم بادهای ساحـــل غربی
از یاد می‌بردند مریم‌هــــــــای عالـــــــم را

تا صبح بر گلبرگ زردش اشک خواهم ریخت
شرمنده خواهم كرد شبنم‌های عالـــــم را

انــــــــگار یك جـــا بــــر سرم آوار می‌كردند
تیغ تمــــــــــام ابن‌ملجم‌های عالـــــــــم را

من پشت پـــــرچین بهشت كــــوچكم دیدم
هیــــــــزم به دوشان جهنم‌های عالــــــم را

ما‌هم هلالی می‌شد و من در حلولی سرخ
می‌دیدم آغــــاز محــــــــــرمهای عالـــــــم را

پ.ن:

محمدمهدی سیار شد شاعر این شعر...

 

+ نگاشته شده در  سه شنبه پانزدهم فروردین 1391ساعت 23:24 به قلم زاهدنما  | 

اینهمه غرور و خودپرستی را مدام با خود این طرف و آن طرف می بری که چه؟ این کوله بار سنگین خودبینی و خودنمایی را به دوش می کشی که چه؟ کجا را می خواهی بگیری؟ سفر به این درازی و این کوله بار اضافه ی سنگین که چه؟ در این سرزمین نور،خجالت آور است که هنوز دل از این اضافات ات برنداشته ای...

میان اینهمه دل مشغولی،کدام سوغات را جا میدهی؟ جایی گذاشته ای برای شکسته های دلت؟ جایی برای همین چند قطره باقی گذاشته ای میان این کوله بار؟آن یک ذره آبرو را کجا جا میدهی؟ نکند همین ها را هم بگذاری و بروی روز از نو روزی از نو...

چه سخت است شنیدن نوای "قال اهبطوا منها جمیعا" که از لای این نی ها به گوش می رسد... چه سخت است دست و پا زدن میان برزخ مادیات... و چه سخت تر انتظار پذیرشی دیگر...که چه راه سختی...

حکایت نوشت:

یه بنده خدایی داشت نماز می خوند،خیلی طولانی؛یکی که داشت اونو می دید به بغل دستی ش گفت: "چه نماز با اخلاصی می خونه" طرف که نماز میخوند سریع برگشت و گفت: "تازه روزه هم هستم!"

پ.ن:

نردبان این جــــهان ما و منی است / عاقبت این نــردبان بشکستنی ست

لاجرم آن کس که بالاتر نشست / استخوان اش سخت تر خواهد شکست

 

+ نگاشته شده در  دوشنبه چهاردهم فروردین 1391ساعت 12:35 به قلم زاهدنما  | 

سخت می شود نوشتن،وقتی حقارت ات روز به روز بیشتر به چشم بیاید. کم می شود تحمل ات،وقتی روضه ها روز به روز صریح تر شود. قلم زدن می شکند بلور مقدس این حجم معنویت را... سالها انتظار کشیدن و خیال پردازی؛این روزها فقط به نگاه و آه ختم می شود... نیامدن دردی بود،انتظار دردی،و رسیدن دردی مضاعف... بهترین کار شاید همین دل سپردن به بهت باشد،بهتی که رسیده به حد تام اش.

نقطه چین های خیال پردازی هایم –این روزها- دارد می رسد به خطی ممتد،خط ممتدی روشن... روشنایی امیدوار کننده... امیدی مضاعف...

جمع بین سکوت و نگاهِ تنها؛با این دلی که مثل آن پرچم با این بیست و دو طوفان بهم ریخته و شیرازه اش هم از دست رفته،فقط در همین سرزمین امکان پذیر است... فقط در همین خاک... فقط زیر همین آسمان... راه گریزی هم نیست،و مطمئنم همه جا آسمان همین رنگ نیست!

پ.ن 1:

من آدم قابل تحملی هستم! باور کن! "آنها" سی و دو روز مرا تحمل کردند... باور می کنی؟

پ.ن2:

جامی که نیمه باشد،لبریز کس ندیده / داریم نیمه جانی،آن هم به لب رسیده...

+ نگاشته شده در  جمعه یازدهم فروردین 1391ساعت 0:16 به قلم زاهدنما  | 

این روزها وامانده ام. عهد می شکنم و امید گشایش دارد. فرطِ سنگدلی ام این روزها حکایت از جدایی دارد،حکایت از ناسپاسی دارد،حکایت از پیمان شکنی... این روزها خود را به درِ سرگردانی زده ام تا به خیال خام ام توجیهی داشته باشم برای دفاع در برابر شماتت اش. نُت های وجودم این روزها آهنگِ خودستایی و خودپرستی دارد... و دیگر جایی برای ادّعای عشق هم باقی نگذاشته ام...

فراموشی این روزها به کار نمی آید،وقتی "درو دیوار گواهی بدهد کاری هست" ،هرچند که به زبان هم انکار کنی! تردیدِ این روزهایم،نشأت گرفته ی از همان "دچار خود" شدنم است. میان این غیرت سوزی هایم، "توجیه ها هم از فرط تکرار منطق شده اند". گاهی با مرور لحظاتی که مرا پشت سر گذاشته اند،حسرتی می افتد به جانم،حسرتی سترگ که از میان جهالت این روزهایم سر برآرده... این روزها از هر طرف که آغاز می کنم،جز به قصور و تقصیر خودم ختم نمی شوم. جز به مرامِ خجالت بار خودم پایان نمی پذیرم... حالا شاید دارم دست و پا می زنم میان حال و گذشته ام،میان آنچه میخواستم و آنچه شده ام...

تورّق کتاب لحظاتم تلفیق لبخند و اشک و آه است. که جای خالی یک او -این میان- عجیب حس می شود. هرچند که در آن برهه ی اندک که "او" یی آمد و رفت،حسرتی ابدی گذاشت بر دلم؛به خاطر این همه "نشدن" هایم! به خاطر اینهمه دست و پا زدن بیهوده که راهی نمی برد به جایی...

"او" هنوز منتظر است،مثل همیشه؛همیشه هایی که روی بازگشت هم نداشته ام از خجلت. حالا او دوباره ایستاده و دارد مرا می خواند... و عجب از من،از این منِ سنگِ بی روح...

"او" حالا ایستاده و مرا میخواند... که بخوانمش... که بخواهدم!

پ.ن:

نامه نوشتن چه سود چون نرسد دست دوست؟

پ.ن2:

قسم به چشم که استاد عاشقی چشم است / اگرچه دل همه را می زند به نام خودش...

+ نگاشته شده در  جمعه پنجم اسفند 1390ساعت 20:35 به قلم زاهدنما  | 

شاید سکوت این روزهایم از شدّت دلتنگی باشد،شاید از فرطِ خجالت و شاید از تمامیّت طلبیِ حیرت... نگرانیِ نهفته میان چشم هایم گویای اضطراب همانی ست که مرکز تپندگیِ وجودم است... نمی دانم به عشق چه کسی،حدّاقل این روزها! گریزی از روبرو شدن با واقعیّت نیست،کنترلی هم بر قوّه ی تخیل نیست؛حالا حق می دهی مدام از حیرت سر تکان دهم؟

چشم هایم این روزها می بینند،امّا شوقِ تماشایی نمانده دیگر... انگار باید ببینم و حاشا کنم و این حاشا نه از جهل که –از بخت بد- از آگاهی ست،آگاهی به اتّفاقاتِ محتملِ آینده... محتملی قوی... که مبادا منجَّز به تکلیف شود...

به این سکوت های نه چندان مبهم دلتنگی را هم اضافه کن! دلتنگیِ ریشه گرفته میان وجودم،وجودی که در تمامی عقایدم جاری ست. این هم نه متأثّر از جهل،که متأسفانه مِن باب آگاهی ست،آگاهیِ حاصل از اندیشیدن این بار... دلم را سپرده ام به باران اشک هایم تا زنگارِ غفلت بشوید و سیراب کند کویرِ دلتنگی هایم را. به امید ظهورِ رنگین کمانِ آرزویی که این روزها دارد دست یافتنی تر می شود. و شوق باران دارد دلم،اشتیاقی زاینده و اصلاً آفریننده حتی! و زندگی ام آفریده ی همین شوق است. شوقِ وصلی ممکن...

پ.ن:

پوشانده اند صبح تو را ابرهای تار / تنها به این بهانه که بارانی ات کنند!

+ نگاشته شده در  پنجشنبه چهارم اسفند 1390ساعت 15:35 به قلم زاهدنما  | 

خیلی چیز ها هست توی زندگی آدم که خواه ناخواه گره می خورد به خیلی چیز های دیگر و خاطراتت را رقم می زند. حالا خوب یا بد،اتّفاق است دیگر... بخواهی نخواهی می افتد. اصلاً نباید دنبال گره گشایی بود،گاهی باید از این معمای گره خورده به زندگی لذت برد. نه اینکه کنار بیایی با گره،نه! فقط سعی بی خود نکن که گره ها را از میان گذشته و حال ات باز کنی... زندگی که بدون حیرت نمی گذرد!

شاید زندگی مان چیزی جز همین گره هایی نباشد که روی هم می زنیم و فربه اش می کنیم. گره هایی که اصلا گاهی اوقات خوشمان می آید به زندگی مان بیفتد و کمی ما را درگیر خودش کند... که کمی آزارمان بدهد حتی! گاهی درهم تنیدگی اتفاق های اطرافت آنقدر عجیب و سریع است که تا به خودت بیایی کار از کار گذشته است. شاید اصلا  باید این گره ها را گرفت و بالا رفت... اما هرچه کنی نمی توانی آسوده از کنارشان بگذری... گاهی اصلا انتظار نداری که "این" هم گره باشد. انگار راهی جز این گره ها برای بزرگ شدنت نیست. گره هایی که گاهی آنقدر عذابت می دهد که روحت هم غمگین می شود... روحی که اینهمه مدت پاک نگه اش داشته بودی حالا لکه میخورد... واقعا غم ناک است...

حالا ایستاده ام روی انبوه این گره ها و دارم سعی میکنم دست بندازم و آسمان را بگیرم... اما هنوز کوتاهم...هنوز حقیرم...

پ.ن:

سبزی سجده ی ما را به لبی سرخ فروخت / عقل با عشق کنار آمده می بینی که!

پ.ن ۵ :

سانسور شد!

 

+ نگاشته شده در  سه شنبه دوم اسفند 1390ساعت 12:2 به قلم زاهدنما  | 

دارد می بارد. آسمان دلگیر این روزها –پر ابر تر از همیشه- تمام بغضِ حاصل تنهایی اش را دارد گریه می کند. انگار دانه های اشک اش دل همه چیز را آب کرده،مثلاً دل همین ناودان را که عجیب زده زیر گریه و من صدای هق هق اش را می شنوم. انگار دل همه چیز را آب کرده به جز دل سنگ آدم های این شهر شلوغ را... دل سنگ مردم این شهر ریا و دروغ را...

تیرگی آسمان امروز شبیه تیرگی روزگار من است... روزگاری که به هر دری می زنم تا روزنه ای پیدا کنم،روزنه ای که میان تظاهر و خودپرستیِ گره خورده به شهر،گم شده است. تیرگیِ افق دلم را آشوب میکند،اصلا معلوم نیست میان دلم چه می گذرد... آشوبی که دست و دلم را می لرزاند و اعتقاداتم را ذره ذره آب میکند،نمی دانم به چه قیمتی!

شاید از این شهر غرور و جهالت،نباید انتظاری جز این داشت. میان اینهمه بیمار دل که آماده اند سنگ تهمت را به سمت آبرویت نشانه بروند،راه رفتن هم سخت است ،چه رسد به دل بستن... چه رسد به زندگی کردن...

و حالا "من پشت کردم به همه دنیا،تا رو به تو سجاده بندازم..."

پ.ن:

برعکس می گردم طواف خانه ات را / دیوانه ها آدم به آدم فرق دارند

پ.ن دو: خدایا! اون موقعی که داشتی عقل تقسیم میکردی من دقیقاً کجا بودم؟

پ.ن دو و نیم:

شاه شوریده سران خوان من بی سامان را / زان که در بی خردی از همه عالم بیشم!

اگه نمی دونستید حالا بخونید تا بدونید!

+ نگاشته شده در  یکشنبه سی ام بهمن 1390ساعت 13:8 به قلم زاهدنما  | 

هی دست می‌رود به کمرها یکی یکی
وقتی کـــه می‌رسند خبـرها یکی یکی

خــم گشته است قــد پدرها دوتا دوتا
وقتی که می‌رسند پسرها یکی یکی

باب نیـــاز باب شهــــادت درِ بهشت
روی تو باز شد همه درها یکی یکی

سردار بی‌سر آمده‌ای تا که خم شوند
از روی دارهـــــا همه سرها یکی یکی

رفتی که وا شوند پس از تو به چشم ما
مشتِ پُر قضا و قــدرها یــکی یـــکی

رفتی که بین مردم دنیا عوض شود
درباره‌ی بهشت نظـــرها یکی یکی

در آسمان دهیم به هم ما نشانشان
آنان که گم شدند سحرها یکی یکی

آنان که تا سحر به تماشای یادشان
قد راست می‌کنند پدرها یکی یکی

پ.ن: این شعر از مهدی رحیمی است...

+ نگاشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم بهمن 1390ساعت 10:53 به قلم زاهدنما  |